|
شاید اخرین مطلب |
|
سلامممممممم به همه ی دوستای گلـــــم این آپ اخرمه دیگه حوصله ی نت اومدن رو ندارم راستش رو بخواین خسته شدم از
خودمو از این زندگی که دارم . از دوستای با معرفتی که بهم
سر زدن و بی معرفتایی هم که سر نزدن ممنونم که توی این مدت منو تحمل کردن من اگه بیام نت اخر هفته ها میام و یه نوشته ی میذارم و میرم هر کسی دوست داشت میتونه بیاد اونا رو بخونه دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
(رفتن؛نموندن؛ رسم عاشقي همين است.مواظب خودتون باشيدتنهايي در كمين است)
خدا حافظ
|
|
نوشته شده در دوشنبه 1391/05/30ساعت 16:57 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
مي خواهم بمیرم از عشقت |
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن!
مي خواهم از عشق تو بميرم ...
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!

|
|
نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/01ساعت 15:40 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
وقتي كسي رو دوست داري |
وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته اسم اونو که می بری
وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی
بگی که محتاجشی و به خاطرش گریه کنی
وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که دوست داری عاشقی رو بلد باشه
حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس
وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس
وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش می ری به جنگ
به خاطرش دروغ میگی، قلبت میشه یه تیکه سنگ
وقتی کسی رو دوست داری دنیا رو از یاد می بری
دار و ندارتو می دی تا اونو به دست بیاری
حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/04ساعت 12:17 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
همه چیم مال تو |
بی توشدم یه زندونی
کاش کی کنارم بمونی
عشق وتوچشمام بخونی
دیگه منونرنجونی
این آسمون هم مال تو
عشق وجونم مال تو
هرچی که دارم مال تو
داروندارم مال تو

|
|
نوشته شده در جمعه 1391/06/31ساعت 22:15 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
حدس |
حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني و قصر کوچك دل مرا خراب ميكني سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني من از کنار پنجره تو را نگاه ميكنم و تو به نامديگري مرا خطاب مي آني چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني

|
|
نوشته شده در سه شنبه 1391/06/21ساعت 13:17 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
♥♥واااااااااای مـــن!!♥♥ |
|
شخصي مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی میشود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم! تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/09ساعت 12:31 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
♥♥♥♥♥♥ |
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/02ساعت 19:18 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
*منو ببخش* |
منو ببخش بخاطر همه ی محبت های بیجا ، منو ببخش بخاطر همه کم محبتی هام
منو ببخش بخاطر همه ی دیدنت ها ، منو ببخش بخاطر همه ی نادیده گرفتنهات
منو ببخش بخاطر همه ی توجه کردن های بیجام ، منو ببخش بخاطر ندیدن همه ی توجه هات
منو ببخش بخاطر همه ی دوست داشتنت هام ، منو ببخش بخاطر همه ی دوست داشتنم هات 
|
|
نوشته شده در شنبه 1391/05/28ساعت 2:23 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
♥ نمیدونم ♥ |
|
نمیدونم چی شد که تو راضی شدی به رفتنم
چی شد که باید برمو از همه چی دل بکنم
نمیدونم چه شد که من باید فراموشت بشم
باید منو خط بزنی باید تورو خط بکشم
این آخرین ترانمه واسه دلت نامهربون
این آخرین گلایمه میخوای بمون میخوای نمون
نمیدونم کدوم غریبه شد آشنا و دل خوشیت
نمیدونم چرا دلت غربت چشمامو ندید.

|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/19ساعت 12:48 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
بذار فراموشت کنم |
کاش میشد از یادم بره، فراموشی چه خوبه
بازم دلم تنگه تو شد بازم دم غروبه
کاش میشد از یادم بره خاطره های دورت
چقدر بشینم شب و روز تو جاده ی عبورت
بذار فراموشت کنم بذار غریبه باشیم
مگه نگفتی که باید از همدیگه جدا شیم؟
کاش میشد از یادم بره، بره و بر نگرده
آخه دل عاشق من به تو چه ظلمی کرده
چرا میای تو خواب من بگو ازم چی میخوای؟
تو که تو بیداری یه بار سراغ من نمیای

|
|
نوشته شده در شنبه 1391/05/14ساعت 12:20 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
**جایگاه تو ** |
اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی، شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم ! اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم! میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ، شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم! شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از هر چه غم در این دنیاست خالی کن اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی


|
|
نوشته شده در یکشنبه 1391/05/01ساعت 10:50 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
♥♥ بغض سرد ♥♥ |
|
|
|
نوشته شده در یکشنبه 1391/04/18ساعت 11:40 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
ミ★ミباشگاه زيبايي اندامミ★ミ |
|
کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام درهر شهر،
یه باشگاه زیبایی افکار داشتیم ...
مشکل امروز ما اندام ها نیستن ، افکار ها هستن
افکارها را دریابیم و درست کنیم ...
((روزتون رنگين كمون .. دوستتون دارم از دل و جون . خصوصا اون)) 
|
|
نوشته شده در سه شنبه 1391/04/13ساعت 15:53 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
به دل نمیگیرم |
از روی دل تنگی بوده اگه بهونه گیرم به روت نیاوورده دلم ساده برات میمیرم
اگه رنجیده دلت همه تقصیر منه از روی دلتنگی بوده نه اینکه تقدیر منه
بگو میبینی تو چشام حسی که نایاب هنوز بدون تو برای من فرقی نداره شب و روز
چجور بهونه گیر نشم اینهمه تنهام میزاری محاله از تو سیر بشم منو به یادت نیاری
اما میدونم که تو هم دلت منو خیلی میخواد اگه سردی این روزا چونکه ازم دوری زیاد
از روی دلتنگی بوده به دل نگیر بهونمو به دل نمیگیرم ازت حتی بگیری جونمو

|
|
نوشته شده در جمعه 1391/04/09ساعت 15:42 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
♥ببار باران♥ |
ببار باران !!!
تندتر .... !!!
دلم سیلاب می خواهد ....
سیلابی که مرا بردارد و با خود ببرد تا بی نهایت ...
به قول بزرگ تر ها ! باران هم باران های قدیمـــــــ !!!
اصلا به قول خودم :
صدها هزار رحمت به قدیم .... !!!!
دلم هوای قدیمی شدن کرده ...
دلم غربت می خواهد ...
و کمی غرور !!!
" زندگی نقطه سر خط ...
بی وفاییت شده عادت ...
تو نوشته بودی ٬ دیدار ... سه تا نقطه ... به قیامت !
عزیزم ... نقطه ته خط ... برو با خیال راحت .... "

|
|
نوشته شده در دوشنبه 1391/04/05ساعت 21:57 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
* محبت * |
|

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم کنار پنجره ديدم تو را با بگذريم چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم تو التماسم مي کني چه جوري فراموشت کنم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي رفتم که تو باور کني دارم محبت ميكنم
|
|
نوشته شده در یکشنبه 1391/03/28ساعت 11:9 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
داستان كوتاه (زود قضاوت نكنيد) |
|
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/03/18ساعت 22:26 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
دستم رو شده |
|
دستم برای حافظ هم رو شده ...
حافظ هم میداند....
نیت تمام فال های من
بی شک تویی ...!
|
|
نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 13:51 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
**تنهایــــــــــــــی** |
من و انتظار و کابوس تنهايي.. من و حس اینکه هر لحظه اینجایی دارم آینهها رو گم میکنم کم کم.. هر طرف رو میکنم،تو رو میبینم نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی.. تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی اگه این بهارمم برنگردی خونه.. دیگه چیزی از من یادت نمیمونه منو رها کن از این فکر تنهایی.. تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی دارم از خودم با فکر تو رد میشم.. دارم عاشقي رو با تو بلد میشم نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی.. تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی اگه این بهارم برنگردی خونه.. دیگه چیزی از من یادت نمیمونه منو رها کن از این فکر تنهایی.. تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی منو رها کن از این فکر تنهایی.. تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

|
|
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 13:0 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
*** دفتر عشـــق♥ ** |
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقــــت بود بشنو اين التماس رو ــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــ
|
ادامه مطلب . . .
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 14:5 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
***باغبانی* اولین پستم توی سال نودویک ♥ |
|
*♥♥♥باغبانی پیرم که به غیر از گلها
از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است
ادم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
وگروهی پکرند
دلم از این همه بد می گیرد
وچه خوب...
که ادمی می میرد ♥♥♥*
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 23:37 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
*درد و دل* |
کاش مي شد ساده تر از ساده بود گاه گاهي هم مريد باده بود
کاش دلهاي همه بي کينه بود عشق تنها حکمران در سينه بود
کاش اگراشکي ز چشمي مي چکيد
قطره اش تا ريشه دل مي رسيد
کاش مي شد بي محابا داد زد عشق را در کوچه ها فرياد زد
کاش هرگز آشنا ييها نبود يا که بود اما جداييها نبود
از جدايي گفتم و از بي کسي يادم آمد از فراق اطلسي
اطلسي نا مردميها را چو ديد
دل ز اين دنياي بي پروا بريد
کاش از ما اطلسي يادي کند
تا درون سينه دل شادي کند
کاش در گلخانه ها پروانه بود اطلسي تاج سر گلخانه بود
کاش ما با عشق هم آوا شويم عاشقانه راهي دريا شويم
گفتم از دريا و دل خواب تو ديد
خواب چشمان پر از آب تو ديد
چشمهايت روزها بي تاب بود شب نگاهت خيره بر مهتاب بود
با نگاهت دلربايي مي کند
ليک با ما بي وفايي مي کني
نازنين اي کاش يارم مي شدي مرحمي بر حال زارم مي شدي
کاش ميشد کينه را بر دار کرد بين عشق و کينه را ديوار کرد
کاش ميشد خنجري بر سينه زد آتشي بر اين دل پر کينه زد
کاش هابسيار و عمرماکم است
کينه هابسيارعشق(عمر)اماکم است
اينکه من خواندم حديث آرزوست آنچه خواهد شد فرمان اوست
|
|
نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 12:0 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
* بی تـــــــــــــــــــــــــــووو* |
بــــــــــــا چـــــــــــتــــــــــــر بـــــــــاشــــــــم
یــــــــــــــــــــــا
بـــــــی چـــــــتــــــــــــــــــــــــر
فــــــــــــرقــــــــــی نــــــــــــــمــــی کــنــــد
بـــــــــــی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
خـــــــــــیــــــــــــــــس بـــــــــارانــــــــــــــــم 
|
|
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 15:30 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
*پدر دوست دارم* |
مردی در حال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شدپسر ۵ ساله اش تکه سنگی برداشته و برروری ماشین خط می اندازد. مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتی کودک پدرخود را دید، با چشمانی آکنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین. و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود: دوستــت دارم پــدر
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 8:0 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
**دوست دارم با هر دلیلی** |
|
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی !
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی !
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منی !
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگی منی !
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايی منی !
دوستت دارم چون زيباترين رويای خواب منی !
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منی
|
|
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 10:31 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
** قهوه عشق**♥ |
قــــــــــــــهوه ی تــــلــــــخ عشـــــق را
شــــکــــــر مــــــی ریــــزیـــــــم،
مــــــن هــــــم مـــــــی زنـــــــــــــم
تـــــــــــــو هـــــــم مـــــــی زنـــــی
نـــاگــهــان تــقــدیــر؛
هـــــــــــــمــــــــه چــــــــــــیــــــــز را ؛
بــــــــــــر هـــــــم مــــــــی زنــــــــد.

|
|
نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 15:25 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
** /// تـــــــــــــــو (=شــــــــما) /// ** |
|
هر جا كه سفر كردم ، تـــــــــــــــــــــــو همسفرم بودي
وز هر طرفي رفتم، تـــــــــــــــــــــــــو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تـــــــــــــــــــــــو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم ، تــــــــــــــــــــــــو در نظرم بودي
در خنده ي من چو گل ، در كنج لبم خفتي
در گريه ي من چو اشك، در چشم ترم بودي
در صبحگاه عشرت ، همدوش تــــــــــــــــــو ميرفتم
در شامگاه غربت، بالين سرم بودي
آ واز چو مي خواندم، سوز تـــــــــــــــــــو به سازم بود
پرواز چو ميكردم، تـــــــــــــــــــــــــو بال و پرم بودي
هرگز دل من بر تو، يار دگري نگزيد
گر خواست كه بگزيند ، يــــــــــــار دگـــــــــــــــــــــــــرم بـــــــــــــــــــــــــودي
|
|
نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 16:0 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
داستان *مرد جوان* |
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز
گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی
دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول
کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود
بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین
می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از
مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان
پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و
این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد
ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی
پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن
است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس
را دریابی.
|
|
نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 16:29 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
**توی تک ستاره من** |
توی تک ستاره عشق من ، منم اسیر بودنت \ از ته دل داد میزنم ، میمیرم از نبودنت.
|
|
نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 14:10 توسط مـــرتــــضــی |
|
|
|
***عجایب هفتگانه جهان*** |
|
معلمی
از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن
که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده
بودند:
اهرام مصر،
تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی
نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب
داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که
کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید
بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.
|
|
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 13:37 توسط مـــرتــــضــی |
|
|